سفر!
آدرس وبلاگ جدید من
..
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٤ ب.ظ توسط
رباعی !
عمری نگذشت و از جهان سیر شدیم
در کنج اتاق خود زمین گیر شدیم
نفرین به عجول بودن و بی تابی
در اول راه زندگی پیر شدیم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ توسط پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦
خدای من مگذار این گلایه بیش از این
دل نحیف مرا با خود آشنا بکند
مخواه تا که بر این جنگ بی ثمر دل من
کمر ببندد و این بار خون بپا بکند
دلم گرفته خدایا دلم اگر با تو
گلایه ای نکند پس بگو کجا بکند
اگر خدای منی گوش کن چه می گویم
اگر نه گو که خدا را کسی صدا بکند
کجای عالم بالا نشسته ای پنهان
که نشنوی اگر انسان خداخدا بکند
اگر که معجزه داری بمان وگرنه برو
مگر که معجزه این درد را دوا بکند
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٩ ب.ظ توسط شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦
حتی وصال ...
خورشید گرم نیمه ی مرداد شهر ما
از حجم برف کوچه چرا کم نمی کند
سرمای دی که گوش مرا نیز برده است
از سوز وحشی دل ما کم نمی کند
وقتی که شهر اینهمه قد می کشد چرا
راهی میان ما و خدا کم نمی کند
من در مسیر باور هجران نشسته ام
حتی وصال درد مرا کم نمی کند
دنیا اگر بجوشد و دریا شود مرا
فرزند نوح بیند و پاکم نمی کند
گفتم که گفته باشم اگر نه کلام من
چیزی ز کوله بار شما کم نمی کند
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ توسط پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥
رو کم کنی
خودم روم کم شد ار بس به روز نکردم !¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٢ ق.ظ توسط پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳
وزير
یک وزیری داخل ماشین نشست
کیف و گوشی دفتر و دستک بدست
کم کمک با شوفرش دمساز شد
باب صحبت بین آن دو باز شد
آن وزیر از ارز با رانده گفت
شوفر از گاز و کلاچ و دنده گفت
شوفر از فرسایش لاستیک گفت
شیخ از پیمان آتلانتیک گفت
آن وزیر از ارز گفت و از دلار
شوفر از نرخ بلیط لاله زار
گفت می دانی سقوط ارز چیست
یا پزشکان بدون مرز چیست
چیست اصل پادمان و پرتکل
چیست قانون جزا و جزء و کل
گفت ما را با سیاست کار نیست
کار مردان این قر و اطفار نیست
گفت با راننده ی خود آن وزیر
ای عزیز بی خیال سر به زیر
با سیاست هر کسی نا آشناست
حول و حوش نصف عمرش بر فناست
مدتی بگذشت از این ماجرا
آن وزیر از مسندش شد کله پا
مدتی را بی هدف در خانه بود
تا مگر پستی بگیرد زود زود
مثل خود را او فراوان دیده بود
طالع خود را چو آنان دیده بود
چون می آوردندشان از صدر زیر
یا معاون می شدند و یا سفیر
از قضای روزگار و بخت شور
همچنان از کار دولت ماند دور
مدتی در منزلش بی کار بود
فکر و ذکرش پاکت سیگار بود
عصر جمعه حول و حوش انقلاب
چرخ می زد در خیابان بی حساب
از قضا راننده را در راه دید
با وی از احوال خود گفت و شنید
گفت دیگر در بساطم آه نیست
بعد از این از هیچ کار اکراه نیست
قلب شوفر مهربان و صاف بود
خیر خواه وخوب و با انصاف بود
گفت دارم یک رفیق منعطف
صاحب یک خودروی " تهران الف "
با رفیقم ساعتی دیدار کن
بعد از آن با خودروی او کار کن
شیخ با راننده فرمود ای عمو
لطف داری تو ولی تصدیق کو
گفت تصدیق از اساس کار ماست
چون نداری کل عمرت بر فناست
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٤ ب.ظ توسط دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳
ژل !!
یک جوان می زیست اطراف ونک
موقع هر انتخابی دو به شک
صاحب آرایش بسیار بود
اشبه الناس الی " گلزار" بود
مادرش فرمود : سنت گشته بیست
هیچ عذری بابت تآخیر نیست
همسری باید که با او جفت شی
آنچنانی که پیمبر گفت شی
از همین امروز کاری می کنیم
می رویم و خواستگاری می کنیم
در جواب مادرش گفت آن جوان
ای فدای تو تمام دختران
می روم اصلاح و آرایش کنم
میروم "میکاپ" و پیرایش کنم
خواستگاری رفت او تا ماهها
اکثرآ روزی یکی ، گاهی دوتا
هرکجا رفتند تآثیری نداشت
یک بیک بر دختران عیبی گذاشت
وقت رفتن بر سرش" ژل " می کشید
بر که می گشت آهی از دل می کشید
ضمن آه و ناله و داد و هوار
اینچنین می گفت با پروردگار
هیچ کس با بنده هم نسبت نشد
ای خدا این " کیس " هم قسمت نشد
باز رفت و باز آه از دل کشید
باز رفت و باز بر مو ژل کشید
بعد چندین ماه در برج حمل
بس که ژل زد در نهایت شد کچل
بعد چندی دختری را دید و خواست
گفت این دختر تیریپ کار ماست
گفت درمان دلم را یافتم
ریسمان وصلمان را بافتم
دخترک را رفت و از نزدیک دید
خواستگاری کرد ، اما "نه" شنید
گفت اگر حتی بود قند و عسل
من گریزان هستم از مرد کچل
ای پسر پندی بگیر از این حقیر
خواه زن بستان نخواهی زن نگیر
پند دوم را بگیر از شعر من
هرچه خواهی کن ولیکن ژل مزن
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٢ ب.ظ توسط جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳
بشکه نفت در انبار تاريک
بشکه نفتی داخل انبار بود
سالن انبار تنگ و تار بود
عصر جمعه حول و حوش شیش و هفت
برق سالن اتصالی کرد و رفت
عده ای هم جمع بودند از قضا
صف کشیده تا کنار پله ها
یک بیک می آمدند و با ادب
لمس می کردند و می رفتند عقب
لمس می کردند مردان و زنان
هرکسی چیزی گمان می برد از آن
این یکی استادکار ذوالفنون
گفت چیزی نیست این غیر از ستون
آن یکی مرد سیاسی با دو دست
لمس کرد و گفت حتمآ قدرت است
کودکی هم روی آن دستی کشید
گفت اسنک بود با طعم شوید !
کهنه رندی هم رسید و دست زد
گفت ایران هزار و چارصد
عاشقی هم گفت این دعوا خطاست
بی خیال بشکه معشوقم کجاست
عاقلی هم میگذشت از آن کنار
گفت مارک و لیره و پوند و دلار
دختری هم ناگهان جیغی کشید
گفت مردی بود با اسب سپید
عده ای ناگاه از راه آمدند
شمعی آوردند تا روشن کنند
شمع را با فندکی افروختند
بشکه در دم منفجر شد سوختند
بشنو اما حاصل این گفتگو
ما درون بشکه نفتیم ای عمو
می رسد هر کشوری از هرکجا
پای خود را می کند در کفش ما
حرف آخر یک کلام است و همین
کاشکی بی نفت بود این سرزمین
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳۱ ب.ظ توسط جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳
بشکه نفت در انبار تاريک
بشکه نفتی داخل انبار بود
سالن انبار تنگ و تار بود
عصر جمعه حول و حوش شیش و هفت
برق سالن اتصالی کرد و رفت
عده ای هم جمع بودند از قضا
صف کشیده تا کنار پله ها
یک بیک می آمدند و با ادب
لمس می کردند و می رفتند عقب
لمس می کردند مردان و زنان
هرکسی چیزی گمان می برد از آن
این یکی استادکار ذوالفنون
گفت چیزی نیست این غیر از ستون
آن یکی مرد سیاسی با دو دست
لمس کرد و گفت حتمآ قدرت است
کودکی هم روی آن دستی کشید
گفت اسنک بود با طعم شوید !
کهنه رندی هم رسید و دست زد
گفت ایران هزار و چارصد
عاشقی هم گفت این دعوا خطاست
بی خیال بشکه معشوقم کجاست
عاقلی هم میگذشت از آن کنار
گفت مارک و لیره و پوند و دلار
دختری هم ناگهان جیغی کشید
گفت مردی بود با اسب سپید
عده ای ناگاه از راه آمدند
شمعی آوردند تا روشن کنند
شمع را با فندکی افروختند
بشکه در دم منفجر شد سوختند
بشنو اما حاصل این گفتگو
ما درون بشکه نفتیم ای عمو
می رسد هر کشوری از هرکجا
پای خود را می کند در کفش ما
حرف آخر یک کلام است و همین
کاشکی بی نفت بود این سرزمین
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳۱ ب.ظ توسط پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳
با تو اصغر پارکابی نام آتیلا گرفت
در کنار ساحل دریا دوتا ویلا گرفت
در صف ویزای کشورهای غربی جا گرفت
عاقبت هم ناقلا یک بله از ژیلا گرفت
آنچه میسازد بشر را از غم و محنت خلاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
پول تحصیلات شهلا ورپریده جور شد
با دوسه ملیون هزینه راهی کنکور شد
عاقبت دانشجوی آزاد راه دور شد
بین فامیلش به شهلا نابغه مشهور شد
علم و دین و پایه و شالوده و اصل و اساس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
قدرت جادویی منچستر و میلان تویی
علت آن شوت استثنایی زیدان تویی
قوت قلب و امید داور میدان تویی
مایه ی بدبختی فولاد خوزستان تویی
آنچه با آن قهرمان گشته اخیرآ تیم پاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
در اداره با وجودت کار من انجام شد
شاکی پرونده ام با دیدن تو رام شد
کارها سامان گرفت و قلب من آرام شد
شاکی بدبخت ، هم مشکوک هم بدنام شد
آنچه در جیب خودم دارم بجای برگ آس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
با تو مردم بی جهت گردن درازی می کنند
پیش هرکس با وجودت سرفرازی می کنند
هاکی روی یخ و بولینگ بازی میکنند
اصغر و بلقیس را پدرام و نازی یکنند
آنچه می آرد برای هر کس و ناکس کلاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
در فراق تو جوانی پاپتی دلتنگ شد
بی خیال آبرو و عرض و نام و ننگ شد
دست خود را زد به هر کاری دلش از سنگ شد
چون تو را نا یافت ، آخر رفت و اهل بنگ شد
آنچه ما را می کشد با خود به سمت اختلاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۸ ق.ظ توسط
